راهنمایی برای پیدا کردن مسیر مطالعه، تماشا و شناخت ژانر پرتره در حرفه: هنرمند
چه میشود که هنرمند تصمیم به کشیدن پرترهی شخصی دیگر میگیرد؟ تثبیت قدرت و جایگاه او یا تلاشی برای حفظ حضورش در زمان؟ آیا با مرور پرترههای تاریخ میتوان فهمید که انسان هر دوره چگونه خود و جهان پیرامونش را درک میکرد؟ آیا سلفپرتره نمود بیرونی یک تجربهی درونی است؟ و آیا پرترهها در نهایت نوعی گفتگو هستند—میان هنرمند و مدل، میان بیننده و زمان، یا میان ما و خودمان؟
برای تجربهی بهتر کمی صبر کنید تا صفحه بهطور کامل لود شود.
انگار رازی دارد که نمیخواهد به ما بگوید. نگاهش یخزده و دور است، به طرز عجیبی مدرن. بیشتر شبیه مدلِ عکسی از دنیای مد امروز است تا سوژهای نشسته در سدهی پانزدهم.
این چشمها بیش از دوهزار سال پیش بسته شدهاند اما هنوز با گرمی به ما نگاه میکنند. راز نزدیکیِ این چشمها به ما چیست؟
نقاش مأمور جاودانهکردن بود و نه فرد را، بلکه نور نگاهش را ثبت میکرد و پرتره روی تابوتِ جسد مومیاییشده چسبانده و دفن میشد. تلاشی برای زنده نگه داشتن شخص، با همان ویژگیهای انسانیاش.
پرترهها میتوانستند مرگ را انکار کنند و مرز بین دو دنیا را محو کنند.
توتانخآمون هرگز پلک نمیزند. نگاهش نمادی از پیوند با ابدیت است؛ چشمانی آرام و قدسی که نه فرد، بلکه شأن پادشاهی و پیوند او با خدایان را جاودانه میکنند.
نگاهِ بودا نیمهبسته و آرام است؛ نه خیره به تماشاگر و نه گسسته از او، بلکه بازتابی از «چشم درون» و جاودانگیِ آرامش.
چشمان مسیح، بدونِ حس خاصی، به ما دوخته شدهاند؛ نگاهی خالی که تماشاگر را از سطح احساسات انسانی فراتر میبرد و به سوی قلمروی متعالی خداوند میکشاند؛ نوعی واسطهگری.
او بهتدریج به انسانی رنجکشیده و ملموس بدل میشود؛ بدنی که گوشت و وزن یافته، درد دارد، زخم دارد و صورتی که اشکهای واقعی میریزد. نیایش از ترس و ستایش دوردست، به همدلی و مشارکت عاطفی نزدیک تبدیل شده است.
وان آیک با نگاهی آرام و جدی و چشمانی که کمی خیساند، حضور انسانی و واقعی خود را آشکار میکند. چاپرون قرمز مردانه بر سرش، جلوهای از مد و سبک قرن پانزدهم است. در زیر تابلو نوشته شده: «این اثر توسط یان وان آیک در ۲۱ اکتبر ۱۴۳۳ ساخته شد».
اما نقاشی میتواند نه تزئینِ قدرت، بلکه کنشی سیاسی باشد. به عبارتی هنرمندان میتوانند شخصیتهای تاریخی را، تاریخی کنند.
او دلقک دربار بود و مایهی خندهی اشرافیان. ولاسکز تصویری از او میکشد که نه تنها خندان نیست، بلکه انگار خندیدنِ ما را هم قضاوت میکند.
ساموراییای ناشناس در ابعادی ویژهی امپراتوران، پس از مرگش تصویر شده؛ با نگاهی شیطنتآمیز ریش خود را که بهعنوان نمادی از روحیهی ضدقدرت و فردگرایی ناخوشایند ممنوع شده بود، در دست دارد.
در نیمرخش نوعی اضطراب میبینیم، سر و موهایش تقریباً در نقشهی پشتش حل شده، آیا نقاش قصد داشته به ما نشان دهد که ذهنِ زن در جایی از آن نقشه درگیر است؟
به دستهایش نگاه کنید، نامه را با دو دست و نزدیک به قلبش گرفته است. گویی مدت زیادی منتظر رسیدنش است. ما فقط تماشایش نمیکنیم، متوجهی انتظار، فراق و نگرانیِ او میشویم.
انگار ما شاهد لحظهای خصوصی هستیم؛ زن جوانی که در تنهایی با خودش گفتوگو میکند. آیا از زیبایی خود مطمئن است یا با نوعی شک به آن مینگرد؟
اینجا خبری از کشمکش درونی نیست؛ حال و هوای تازهاش در چشمهای نیمهبسته و دهان نیمهگشودهاش نمایان است، گویی آهی از آسودگی میکشد.
رنگ، خودش سنگین به نظر میرسد. نه غرور در نگاهش پیداست و نه شرم، تنها پذیرشی آمیخته با خستگی. گویی هر ضربهی قلممو بارِ سالها زندگی را در خود دارد.
«گویا» چهرهی بیمار و رنگپریدهی خودش را تقریباً به سفیدی ملحفهها تصویر میکند. دستهایش چنان پارچه را گرفته که انگار به زندگی چنگ زده است. خوشبختانه دکتری جوان و سالم با پوست سرخ و سرزنده در کنار اوست. بازوها و دستهایش قوی و دلگرمکنندهاند و مایعی سرخ به او میدهد که انگار وعدهی رنگ و زندگی دوباره است.
کوربه ترسیده است و نگاهش مارا هم میترساند. چه چیزی باعث این ترس شده؟
شاید این اثر چیزی فراتر از یک خودنگاره است؛ تصویری از جدال یک عصر، دشواری انقلاب، تغییر، پیشرفت و ترس از ناشناختهها.
این زن دچار جنون است و ما با نگاه اول این را میفهمیم، اما چگونه؟ او هیچ نقش اجتماعی ندارد و چنین فرض شده که توان به عهده گرفتن هیچ نقشی را نیز ندارد اما علائم بیرونیای از خود نشان میدهد که حاکی از رنج درونیاش است.
دو قرن بعد از این نقاشی ولاسکز، فرانسیس بیکن تصمیم میگیرد پاپِ او را به جنون برساند.
پاپِ بیکن به شخصیت پاپ در نقاشی ولاسکز متصل نمیشود، بلکه یک دگرگونی از پاپ ولاسکز تا پاپ بیکن به وقوع پیوسته است، چیزی شبیه به یک انفجار در نگاهی که انسان به خودش دارد.
کدام تصویر به پاگانینی نزدیکتر است؟ انگر او را روشن و دقیق نشان میدهد؛ با نگاهی خونسرد و مهارشده. دلاکروا او را چون شبحی از دل تاریکی بیرون میآورد. ویولنش را در پسزمینه محو میکند تا موسیقی بیشتر حس شود تا دیده و نبوغ دیوانهوارش را به تصویر میکشد.
مونک با دود سیگار مرز میان بدنش و محیط را از میان میبرد. آیا این محوشدن، بازتابی از نگاه مدرن به هویت سیال و ناپایدار است؟ یا صرفاً نوعی بازی با تصویر است؟
میتوان چهرهی بیماسک انسور را در میان دریایی از ماسکها دید. او خود را بهعنوان هنرمندی نشان میدهد که همه چیز را میبیند—ریاکاری، خودنمایی، پوچی—و در بازی دیگران شرکت نمیکند.
- «باید تو را نقاشی کنم! واقعاً باید! تو نمایندهی تمام یک دوران هستی!»
- «میخواهی چشمان بیفروغم را نقاشی کنی؟ بینی بلندم، لبهای باریکم؟ میخواهی دستان درازم، پاهای کوتاه و قدمهای بزرگم را بکشی؟ چیزهایی که فقط مردم را میترساند و هیچکس را خوشحال نمیکند؟»
- «تو خودت را به شکلی درخشان توصیف کردی، و همین باعث میشود پرترهای شکل بگیرد که نه از زیبایی بیرونی زن، بلکه از وضعیت روانیاش سخن میگوید. تصویری درخورِ عصری تازه.»
ما به بتی نگاه میکنیم اما او رویش را از ما برمیگرداند و ما را به درون خود دعوت نمیکند. برعکس ما را درگیر آنچه نگاهش را ربوده است میکند، چیزی که از آن بیخبریم...
سلیا طراح پارچه است. هاکنی بر نقش و نگار لباس او تاکید میکند و چهره و بدنش را سبک و محو نشان میدهد. او میتواند انتخاب کند که چه چیز برایش اهمیت دارد.
«آنهـا ناخودآگـاه خاصترین ژستشان را به خود میگیرند، که از جهتی تمام شخصیت و وضعیت اجتماعیشان را در خود دارد؛ کاری که جهان با آنها کرده و مقابلهبهمثل آنها با جهان. بعد من پیرامون آن را ترکیببندی میکنم.» آلیس نیل
چقدر حضور مستقیم مدل زنده میتواند پرتره را زنده و ملموس کند؟ تابستان ۹۹، حرفه: هنرمند سه ورکشاپ پرترهنگاری از سه هنرمند را فیلمبرداری کرد که با تماشای آنها میتوانید تجربهای نزدیک از روند خلق پرتره و کار با مدل زنده داشته باشید.
شهلا حسینی طی یک ساعت از محمدحسین عماد طراحی میکند.
پرتره در گذشته معنایی روشن داشت؛ میشد سوژه، جایگاه و داستانش را بهروشنی بازشناخت. اما امروز بدل به پرسشی بیپاسخ شده است؛ درست همانطور که انسان معاصر پیوسته از خود میپرسد: «من کی هستم؟»