این صفحه مروریست بر تأثیر حوادث سیاسی-اجتماعی سالهای اخیر بر مجله و واکنش ما به آنها که بنا بود در اوایل اسفند ۱۴۰۴ منتشر شود.
در میان این همه سردرگمی و بحرانهایی که در سالهای گذشته از سر گذراندیم، و کلنجار با سؤال همیشگیمان که چه منتشر کنیم یا فلان چیز را کِی میتوانیم منتشر کنیم، ایدهی درستکردن چنین صفحهای به ذهنمان آمد. به تازگی گفتوگوها و دیدارهایی بعد از فاجعهی دیماه در دفتر مجله برگزار کرده بودیم. با خودمان گفتیم چیزی شبیه به دفترِ خاطرات درست کنیم و آنچه در دفتر حرفه گذشت را بازگو کنیم. صفحه تا جای خوبی پیش رفت و در انتظارِ ویرایشهای پایانی و انتشار بود، که جنگ شد! نه تنها صفحات جدیدی باید به دفتر خاطرات حرفه اضافه میشد، بلکه صفحات قبلی هم انگار معنای سابق خود را نداشتند.
طرح و تألیف: علیرضا رضاییاقدم، پریسا غلامیانپور
۱۹ فروردین ۱۴۰۵ — ساعت ۲:۰۵ نیمهشب
(نفسی عمیق بهاندازهی ۴۰ شبانهروز)
یکشنبه، ۹ فروردین ۱۴۰۵ — دفتر «حرفه: هنرمند» — عصر
یک ماه از شروع جنگ و قطعی اینترنت میگذرد. دفتر خالیست، روزها از اینکه همگی در دفتر جمع بودیم گذشته است. شکوفههای زردِ آبشار طلایی نیمی از حیاط را گرفته، و باران ریزی میزَنَد که نوازش صدای نرمش-مثل کوکِ دوزندهها- در زمینهی نورِ مخملی یکدست عصرگاه، هر لحظه ممکن است با نعرهی سنگین موشک قطع شود.
شنبه، ۱ فروردین ۱۴۰۵
نوروز پیروز!
یکشنبه، ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ — ما، دور از هم
جلساتمان را مجازی برگزار میکنیم، مانند روزهای پایانی سال ۹۸ که کرونا همهگیر و به جانمان افتاده بود. در سالهای زندگی مابین ویروس تا موشک، چندبار موجِ مرگ بیپروا بر ما تازیده است. اینبار نوبت موج انفجار است که خانهها را بلرزاند. فردا عید است، سال نو میشود اما آنچه «مُقَلِب» قلبها و دیدههاست، جنگ است. کجاست «احسن الحال»!؟ با هر حالی که هستیم، باید کار کرد؛ اسبابکشی مجازی میکنیم و کانالی در پیامرسان داخلی «بله» میسازیم. گفتیم سایت را فعالتر کنیم و از مخاطبان مجله بخواهیم در بخش کامنتهای سایت با ما در ارتباط باشند.
یکشنبه، ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
ایمان افسریان – گروه «بله» حرفه: هنرمند:
«بچهها بنا به شرایط جنگی و خالیبودن صندوق و… حقوقها رو واریز کردیم. بنا به عقل ناقص و ریش سفید و ملاحظات متعدد سعی کردم به هر کسی یه حداقلی برسه و یه درصدی از همه کم کردم. از حقوق خودم بیشتر از همه کم کردم. اگر کسی شرایط ویژهای داره لطفاً با من در میون بذاره.»
شنبه، ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
«در چنین شرایطی و از نگاه ما کنش معنی دار، زنده نگه داشتن ارتباط انسانی و اجتماعی و بازگشت به گفتگو و ارتباط کلامی مستقیم است. تلفن را برداریم و چند دقیقه برای یک دوست وقت و انرژی صرف کنیم و از حال هم خبردار شویم و در صورت امکان ملاقاتی حضوری ترتیب دهیم و به گفتگو بنشینیم…»
شنبه، ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ — ۱۰ صبح
به صفحهی اینستاگرام حرفه (با ۲۲۰ هزار دنبالکننده) و کانال تلگرام (۲۳ هزار عضو) دسترسی نداریم، و به جز فروشِ اشتراک سایت – که پس از جنگ ۱۲ روزه سِروِر آن را به داخل منتقل کرده بودیم-، تمام ورودیهای مالی قطع شده است. تقریباً تمام پروندهها را کنار گذاشتهایم و ویژهنامهای که یک سال روی آن کار کردیم، چاپ نمیشود. از طرفی نمیخواهیم مثل آدمهای ابنالوقت، به هر حادثهی سهمگین و فاجعهباری، واکنشی کلیشهای و زودگذر نشان دهیم. فعلاً باید بمانیم و مراقب همدیگر باشیم.
شنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۴ — ۱۰ صبح
آرزویی برای آیندهی ایران، یک هفته قبل از جنگ
دوشنبه، ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ — دفتر «حرفه: هنرمند» (جای نشستن نیست و نیمی از جمعیت سرپا ایستاده)
– چه احساسی داری؟
گُنگ، منجمد، مردد، خشمگین و تنها، سعی میکنم امیدوار بمانم، احساس میکنم همهچیز لایهلایه شده، ناامیدم، امیدوارم، به مردم افتخار میکنم، از فشار در شبکههای مجازی مجبور به خودسانسوریام و احساس میکنم طرد شدهام؛ مستأصلم، مقاومت میکنم، از انسانها ناامیدم، میخواهم فرزند خوبی در آینده تربیت کنم.
یکشنبه، ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ — دفتر «حرفه: هنرمند» — غروب
از مخاطبان مجله خواستیم بیایند تا کنار هم باشیم. از صبح مهمان داشتیم. در جمعمان، بهجز اهالی هنر، پسرک مکانیکِ ۱۸ سالهای از روستایی در ورامین، بازرگانی که واردکنندهی تجهیزات پزشکی است، و چند فارغالتحصیل علوم سیاسی هم آمدهاند. آدمها اغلب با هم غریبهاند اما فضا سنگین نیست و راحت صحبت میکنند. خوشحالیم که به ما اعتماد دارند و احساس میکنیم هنوز میتوانیم کاری بامعنی و مفید انجام دهیم. «حرفه» اگر نتواند رسانه باشد، باید پلتفرمی باشد برای باهم بودن.
پنجشنبه، ۹ بهمن ۱۴۰۴ — دفتر حرفه — عصر
پانزده نفر از روشنفکران با جهان بینی و تفکرات متفاوت، به دعوت حرفه: هنرمند دور یک میز جمع شدهاند. معمار، نویسنده، پژوهشگر موسیقی، ایرانشناس، فعال سیاسی و … که پنج ساعت است دارند به حرفهای یکدیگر گوش میدهند. کسی به دیگری اَنگ نمیزند. کسی صدایش را بالا نمیبرد. کسی جلسه را ترک نمیکند. فقط گفتوگو.
چهارشنبه، ۸ بهمن ۱۴۰۴ ــ اتاق کار دفتر حرفه: هنرمند
چراغ مودم روشن است و اینترنت بعد از ۲۰ روز وصل شده است. صفحهها پر شدند از عکسها، ویدیوها و نامها… همزمان تیترها از جنگِ احتمالی میگویند. هرکس به شیوهی خودش تلاش میکند تا جمع کوچکمان را تاریکتر از اینی که هست نکند، اما باز هم نمیشود غم و ناامیدی حاکم بر فضا را ندید.
حرف از بیانیه و اعلام موضع است اما حتی اگر معنا داشته باشد، فایدهای ندارد. انگار که بعد از چنین فاجعهای، هیچ کلمهای وزن و معنای سابق را ندارد.
«باید همدیگر را ببینیم. حرف بزنیم… تا نترکیم.»
چهارشنبه، اول بهمن ۱۴۰۴
اینترنت هنوز قطع است و مانیتورهایمان خاموشاند. خبرها دهانبهدهان میچرخد. فاجعه در ما زنده است و با هر خبر دردناکی که میشنویم بلندتر نفس میکشد و زخم آن باز میشود. حرف از آیندهی مجله است، ویژهنامهی امسال و حقوق بچهها. برای اینکه از پا نیفتیم، انبارگردانی میکنیم. مجلهها را تمیز میکنیم و دوباره میچینیم. خودمان را مشغول نگه میداریم اما همواره این سؤال در ذهن تکتکمان تکرار میشود: «واقعاً چه بر سرمان آمده؟»
آواز: سپیده رئیسسادات، شعر: هوشنگ ابتهاج
یکشنبه، ۷ دی ۱۴۰۴
اخبار را میخوانیم؛ بازار شلوغ شده است. آیا این شروع یک خیزش جدید است؟ روی شیشهها هنوز ردِ چسبهای نواری مانده؛ یادگارِ جنگِ دوازدهروزه که مدتها نکَنده بودیمشان.
۲۳ خرداد ۱۴۰۴ – ساعت ۴:۳۰ صبحِ روز اول جنگِ ۱۲ روزه
علیرضا دوربین گوشی خود را روشن میکند، در جیب پیراهنش میگذارد و با اسکوتر تا دفتر میآید: «یک ماه دیگر از تهران چه باقی مانده!؟ آیا این آخرین تصویرِ سالم از شهریست که اینقدر دوستش دارم؟»
۲ تیرماه ۱۴۰۴ ـــ اتاق جلسهی حرفه: هنرمند
دفتر خالیست و فقط ایمان و علیرضا در اتاق جلسه نشستهاند. دیوار جنوبیِ اتاق تماماً شیشه است که با چسب پوشانده شده. دربارهی حقوق این ماه بچهها صحبت میکنند که چهطور باید پرداخت شود. (شیشهها میلرزند) ایمان میگوید شاید این آخرین روز مجله باشد. (سکوت… ایمان بارها شوخی-جدی گفته بود که در سالهای اخیر زنده نگه داشتن مجله مثل هُل دادن ارابهایست که چرخهایش دوار نیست، مکعب است! پس نباید از این بازنشستگی اجباری بعد ۲۳ سال کمی هم رضایت داشت؟ دستکم در آینده میگوییم تنها جنگ توانست ما را متوقف کند!) تصمیم گرفتند بیانیهای ضدجنگ منتشر کنند. بر سر انتخاب جملات آن اختلاف نظر دارند. تماس میگیرند با هدا اربابی تا نفر سومی میانجیگری کند. متن آماده میشود. احتمالاً این آخرین پست اینستاگرام مجله است.
« …. دور باد که تجربههای امروز ملت ما، که با هزینهها و خوندلهای بسیار بدست آمده است، در زیر آوار جنگ متلاشی شود. ما به فردایی امید داریم که با صلح، همدلی و مهرورزی، در کنار هم و به یاری هم، زندگیای شایسته برای فرزندان این زادبوم کهن فراهم کنیم.»
– حرفه: هنرمند؛ ۲ تیرماه ۱۴۰۴
۳ تیر ماه ۱۴۰۴
روز آخر جنگ تاریخ روی دور تُند بود! شدت بیشتر انفجارها، واکنش ایران و زدن پایگاه امریکا در قطر، هشدار تخلیه، تهران میلرزید و بمب ساعتی به ثانیههای آخر نزدیک میشد که ناگهان خبر آتشبس آمد!
هنوز دیوانه نشدیم اما کُند و سردرگمیم. فضای دفتر همیشه مثل خانواده بوده، و حالا این خانواده مجبور شده از دو نفر از اعضایش بخواهد یک ماه مرخصی بگیرند چون توان پرداخت حقوق نداریم. بیاندازه ناراحتیم، هرچند بعید است بیشتر از همین یک ماه بتوانیم ادامه دهیم. تصمیم گرفتیم از نویسندهها بخواهیم تجربهی روزهای جنگ را بنویسند. احتمالاً این آخرین پرونده ما خواهد بود.
«حال ما شبیه کسی است که برای خواندن یک خط، مدام باید عینک دوربینِ تاریخ و نزدیکبینِ زندگی شخصی خود را تعویض کند…»
«قصهای هرلحظه به صفحات پرالتهاب و فیصلهبخش پایانیاش نزدیک میشود؛ مباد که تمام شود و، در نبود قصههای جایگزین، تمام شویم. یا شاید که تمام شود و…»
۲۶ شهریور ۱۴۰۱
در قدیمترین کتابهای مقدس آمده «هر کس بیگناهی را بکشد، گویی همهی انسانها را کشته»
و او فقط ژینا (مهسا) نبود که در ۲۲ سالگی، بیگناه و مظلوم و غریب، کشته شد؛ همهی ما مُردیم، لتوکوب شدیم، استخوانهایمان شکست، قلبمان ایستاد، و روحمان از شرم، سوخت و خاکستر شد. خون او از بیمارستان کسری در تهران جاری شد، به آرامستان آیچی سقز رسید، دستی در آن میانه روی سنگ گورش نوشت: «تو نمیمیری، نامت رمز میشود.»
۳۰ و ۳۱ شهریور – دفتر «حرفه: هنرمند»
همه بیقرارند و کسی نمیتواند در دفتر تاب بیاورد. میزنیم بیرون. کثرت جمعیت بیش از انتظار است، خشونت مأموران هم همینطور.
۱۰ مهر ۱۴۰۱
۱۶ روز از مرگ مهسا امینی گذشته است. روزها کوتاه شده و از حدود ۶ عصر گرگومیش میشود. شبهای بلند پاییز که سر میرسند التهاب بیشتر میشود و فضای امنیتی شهر، رنگ تهدید و خطر میگیرد. حضور خیابانی پرهزینه و منقطعشده اما حرف از تحصن است. بسیاری از مراکز فرهنگی و هنری که در فشار اقتصادی ضعیف شده بودند، حالا بین تحصن یا اعتراض یا فعالیت روتین بلاتکلیف ماندهاند.
۲۰ مهر ۱۴۰۱
بیانیهای منتشر کردیم. تصمیم گرفتیم که صادقانه به اختلاف نظرها در داخل مجله اشاره کنیم. افرادی از سه نسل در حرفه: هنرمند کار میکنند و با هم در همه چیز، به خصوص سیاست، توافق ندارند. اما فضای اینستاگرام آنقدر تُند و تهاجمیست که برخی مخاطبها شروع به فحاشی و توهین به مجله کردند، دلیلش این بند از بیانیه بود: « باور داریم که ایران روحی زنانه و مادرانه دارد…» معترضان میگویند هویت زن را به «مادرانگی» تقلیل دادهاید! سرخوردهکننده است.
متن کامل بیانیه را در لینک زیر بخوانید:
اول آذر ۱۴۰۱
فاطمه دیر به دفتر میرسد و ناراحت است. امروز برای اولینبار شال را داخل کیف گذاشته، نه دور گردنش: «بعد از چند قدم، یه آقایی با قلدری گفت خانم حجاب سرت کن… جواب ندادم، نگاهش هم نکردم. پشت سرم داد میزد. سعی کردم ترس از خودم نشان ندهم اما قلبم تند تند میزد.»
پاییز ۱۴۰۱
باید تحصن کنیم؟ تا چه زمانی؟ بدون تحصن بازار و اعتصاب شرکتهای بزرگ چه فایدهای دارد؟ اخبار سیاسی را پوشش دهیم؟ مگر کانال خبری و سیاسی هستیم؟ با واکنشهای اعتراضی تودهای در اینستاگرام همراه شویم؟ این نوعی سلب مسئولیت و لوثکردن سیاست نیست؟ واقعاً به جز حضور واقعی در خیابان، در جایگاه یک نهاد فرهنگی باید چه کرد؟ در طول این سالها، هیچزمانی اختلاف نظر دربارهی نوع واکنش به یک حادثهی سیاسی، تا این حد در دفتر مجله بارز نبود.
خیزش «زن، زندگی، آزادی»، اهداف یا رفتارهای متعارضی دارد. عدهای خواهان براندازیاند، و عدهای آزادی پوشش میخواهند. برخی میگویند «زن، زندگی، آزادی»، برخی فحش میدهند، برخی خواهان بازگشت سلطنتاند. کلمات «وسطباز» و «عادیساز» به عنوان ناسزای سیاسی راحت استفاده میشود. آنها که آتش تندتری دارند خواستار تحصناند، و به هر کسی که کار میکند، میگویند نان بر خون میزنی. دانشجویان هنر، به خصوص رشتهی مجسمهسازی دانشگاه هنر تحصن کردهاند، برخی از آنها ممنوعالورود یا دستگیر شدهاند. در حیاط دانشگاه قبرستانی نمادین درست کردهاند و حوض خانهی هنرمندان را سرخ کردهاند. بسیاری از هنرجوها و هنرمندانْ وقت را برای حمله به گالریدارها و «صاحبان قدرت و پول» مناسب دیدهاند. یکی از هنرمندها در استوریاش نوشته بود «انقلاب واقعی وقتی است که حرفه: هنرمند با ..ن بخورد زمین». ماموران هم در وسط خیابان به صورت مردم گلولهی ساچمهای شلیک میکنند.
پس از نزدیک به ۱۰۰ روز که از تعطیلی گالریهای هنر میگذشت، با ۲۴۲ نفر از فعالین تجسمی تماس گرفتیم و یک سوال از آنها پرسیدیم:
شهریور ۱۴۰۲
حدود یک سال از جنبش «زن، زندگی، آزادی» میگذرد و خیلی از گالریها دوباره شروع به کار کردند. اما انگار برای همهمان روشن است که آن بحران نباید فقط یک خاطره باشد.ٰ سؤالات زیادی همچنان ذهنمان را درگیر کرده است. از هنرمندان و فعالان این حوزه دعوت میکنیم که برای ضبط گفتوگوهایی به دفتر مجله بیایند …
تمامی قسمتهای این سلسله گفتوگوها در لینک زیر قابل دسترسی هستند.
۲۰ اسفند ۱۴۰۲
«آیا اتفاقات سالهای ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ همان زلزلههایی بودند که انتظارش میرفت یا پیشلرزههای بیدارباشی بودند که خبر از آن زلزلهی بزرگتر میدهند؟»
ـــ دانشگاه هنر تهران
حیاط دانشگاه شلوغ شده است. گروهی از دانشجویان در اعتراض به پوشش اجباری تحصن کردهاند. تهدید. درگیری. بازداشت چند دانشجو. دانشجویان بیانیهای منتشر میکنند …
بحث به «نهادهای موازی آموزش» میرسد و اختلاف بالا میگیرد. در حرفه: هنرمند یادداشتی منتشر میکنیم: «پیشنهاد تقویت آموزشهای مستقل، بیرون از دانشگاه دولتی». واکنشها میآید، مسلم خضری و جواد مدرسی نقد میکنند. علیرضا رضاییاقدم پاسخ مینویسد و حسام سلامت از «دگردانشگاهها» میگوید.
مدتی پیش ورقهی آهنی بزرگی به در ورودی دانشکده کاربردی جوش دادید که کاملا درون دانشگاه را از خیابان مخفی میکرد؛ کمی بعدتر اتفاقا رنگش هم کردید که یک وقت زشت نباشد. لابد آن موقع با خودتان فکر کردید دانشجو که زیر بار ممنوعالورودی و تعلیق و هزار حکمِ ناروای دیگر از بیدادگاهتان له شده، این هم تیر آخر است؛ فکر کردید حالا دیگر دانشگاه مُرده و از خیابانهای اطرافش جداست. میان ما و شما دریایی خون فاصله است، ما، که حالا نزدیک یک سالی میشود که «ما» شدهایم، هیچ حرفی با شما نداریم الا یک کلمه: نه. پس از تاکید دوبارهتان بر آپارتاید جنسیتی و الزام حضور در دانشگاه با مقنعه، پس از بستن آب و خشونت بر دوستانمان که تنها در جهت برابری در پردیس باغ ملی تحصن کرده بودند، ما هم دوباره تاکید میکنیم که چیزی به عقب برنمیگردد. این آسمان حتی بعد از تمام ستارههایی که هرروز به زمین کشیدهاید، هنوز غرق ستارهست. از زخمی که شهریور دهن باز کرد هنوز خون میچکد. و ما ایستادهایم، دست در دست هم، برای آزادی.
عید ۱۳۹۹
تعدادی از بچههای دفتر کرونا گرفتهاند و در قرنطینهاند. کتابفروشیها تعطیلاند و ادارهی پست کار نمیکند. برای اولینبار اعلام کردیم که در صورت خرید ویژهنامهی ۷۶ مجله، آن را ظرف ۴۸ ساعت به دست خریداران تهران و کرج میرسانیم. کاری که نداشتیم، چه فرقی میکرد در خانه بنشینیم یا در ماشین! مجلهها را بستهبندی میکردیم و خودمان پخش میکردیم. از شهریار تا سعادتآباد. چند صد نسخه را به این صورت فروختیم.
۲۳ اسفند ۱۳۹۸
به پیشنهاد ایمان افسریان، فراخوانی دادیم با عنوان «آیین دستدادن در ایام قرنطینه». اعلام کردیم برای کمک به کارگرانِ و استادکارهای بیکارشدهی پروژههای مرمت در کاشان، پول جمعآوری میکنیم. فراخوان با استقبال زیادی روبرو شد. مبلغ جمعآوری شده را اعلام کردیم و به واسطهی علیاکبر حلی، معمار، آن را بدست کارگران رساندیم.
۲۵ دی ماه ۱۳۹۸
هواپیما را خودشان زده بودند و دروغ میگفتند. سمنناز روی میز کارش، با یک صفحهی مقوایی، دیواری کوچک ساخته بود و داخل آن عکس کشتهشدگان را چسبانده بود. روبروی این معبد مینیاتوری، شمعی روشن کرده بود و تنهایی گریه میکرد! آن روز وقت نهار، گرافیستمان میگفت در تجمع اعتراضی زیر پل حافظ که برای یادبود هواپیمای اکراینی بود، همهی ما دوستان قدیمیمان را دیدیم، اما در اعتراضات آبان، کسی از فامیلهای دورمان هم حضور نداشت. در حرفش حقیقتی دربارهی پایگاه طبقاتی اعتراضات بود. سال ۹۸، سالی بود که همه در آن زخم خورده بودند.
آبان ۱۳۹۸
یک هفته از قطعی اینترنت میگذرد. معلوم نیست در تاریکی اینترنت چه اتفاقاتی در کشور افتاده است. آمار کشتهها را بالای هزار نفر گفتهاند. برخلاف سال ۸۸، تهران آرامتر از شهرهای دیگر است. دفتر حرفه هم در مرکز شهر مثل خانهی آرامیست که بر آب ساخته شده، و آبها در حال طغیاناند. بر ویژهنامهای با عنوان «هنر معاصر چیست؟» کار میکنیم.
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
ترامپ رسماً از برجام خارج شد. فردای آن روز ویدیویی از آواز «ای ایران» منتشر کردیم، و تا صبح فحش خوردیم!
سالهای بعد نشان داد که این خروج، دومینوی حوادثی را شروع کرده است که به جنگی بزرگ ختم میشود. روابط ایران و غرب وارد مرحلهی جدیدی شد، تنش خارجی به داخل منتقل شد و پروژهی اصلاحطلبان شکست خورد. شکافی بزرگ سر باز میکرد؛ جریان اجتماعی جدیدی از آن بیرون زد که بدنهی خیزشهای اجتماعی بعدی را شکل میداد.