«لذتِ دیدن»

نگاهی به نقاشی‌های دیوید هاکنی

دیوید هاکنی، نامدارترین و بی‌تردید یکی از تأثیرگذارترین هنرمندان معاصر، در ۸۸ سالگی چشم از جهان فروبست. او که به گفته‌ی خودش «همیشه می‌خواست بیشتر و بیشتر ببیند»، از سال‌های نوجوانی تا واپسین روزهای زندگی، جهان را با کنجکاوی و اشتیاقی پایان‌ناپذیر نگریست و آن را در هزاران اثر، با طیفی گسترده از شیوه‌ها و زبان‌های بصری بازآفرید.

برای چندین نسل از هنرمندان و مخاطبان هنر، نگاه هاکنی به جهان ــ نگاهی سرشار از رنگ، وضوح، شوخ‌طبعی و شگفتی ــ چنان آشنا و دوست‌داشتنی شده بود که خبر درگذشتش موجی از اندوه و فقدان را در سراسر جهان هنر برانگیخت. با این حال، هاکنی تنها یک نقاش برجسته نبود؛ او پژوهشگری جدی و صاحب‌نظر در تاریخ هنر، ادراک بصری و ماهیت تصویر نیز به شمار می‌رفت. از همین رو، پشت ظاهر روشن، بی‌واسطه و اغلب فریبنده‌ی آثارش، دانشی عمیق از سنت‌های تصویری، تاریخ بازنمایی و تجربه‌ورزی‌های مداوم نهفته است؛ دانشی که شناخت آن برای فهم جایگاه و مسیر هنری او اهمیت فراوان دارد.

در «حرفه: هنرمند»، طی سال‌های گذشته مجموعه‌ای از مقالات، ترجمه‌ها، گفت‌وگوها و یادداشت‌ها را به آثار و اندیشه‌های هاکنی اختصاص داده‌ایم؛ نوشته‌هایی که هر یک از زاویه‌ای متفاوت به جهان بصری او نزدیک می‌شوند. در این صفحه نیز با مرور گزیده‌ای از آثارش، بار دیگر به تماشای نگاه منحصربه‌فرد هنرمندی می‌نشینیم که بیش از هر چیز، ما را به دیدن دوباره‌ی جهان دعوت می‌کرد.

«من چیزی را نقاشی می‌کنم که می‌بینم، نه چیزی که می‌دانم.»

«وقتی به چیزی نگاه می‌کنی، هرگز نمی‌توانی کاملاً مطمئن باشی که آن را به‌درستی می‌بینی.»

دیوید هاکنی، چهار نوع مختلف از آب، ۱۹۶۷

رندال رایت | ۲۰۱۲

«وقتی از پاشیدنِ آب عکس می‌گیری، در واقع یک لحظه‌ی کوتاه را متوقف می‌کنی و آن لحظه به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل می‌شود. من فهمیدم که این اتفاق هیچ‌وقت در زندگی واقعی این‌طور دیده نمی‌شود، چون خیلی سریع رخ می‌دهد. این موضوع برایم جذاب بود، برای همین آن را خیلی، خیلی آهسته نقاشی کردم.»

«جهان واقعاً چه شکلی است؟ می‌دانم که شبیه عکس‌ها نیست. دوربین جهان را به‌صورت هندسی می‌بیند، اما ما باید آن را به‌شکلی روانی و انسانی ببینیم. پس واقعاً جهان چه شکلی است؟ فکر می‌کنم برای فهمیدنِ آن، باید آن را نقاشی کرد.»

«خودنگاره‌ام، که آن روزها هنوز ناتمام بود، به دیوار استودیو تکیه داده شده بود. گرگوری روی تخت روبه‌رویش خوابیده بود و بخش عمده‌ی بدنش را از روی مشاهده‌ی مستقیم نقاشی کرده بودم. همین امر به کار قدرتی خاص می‌بخشید؛ گویی دو فضای کاملاً متفاوت در یک قاب به هم پیوسته‌اند. پشت سر گرگوری، صحنه‌ای شبیه به تئاتر بود. انگار پرده‌ای کنار رفته و من آن‌جا در حال طراحی نشسته‌ام.»

«می‌دانم که نقاشی کردنِ والدین کار بسیار سنتی‌ای است، اما فکر می‌کنم می‌تواند چیزی فراتر نیز باشد؛ چیزی درباره‌ی وضعیت و سرنوشت آن‌ها، نارضایتی پنهانشان، و آن ندانستنِ ناامیدانه‌ای که از زندگی چه می‌توانستند داشته باشند. و همین‌طور رابطه‌ی آن‌ها با من.»

«تلاش یک هنرمند این است که مردم را به چیزی نزدیک‌تر کند، چون هنر یعنی به اشتراک گذاشتن. تا وقتی نخواهی یک تجربه یا یک فکر را با دیگران سهیم شوی، هنرمند نمی‌شوی.»

«همواره بر ایـن باور بوده‌ام کـه هنر باید لذّتی عمیق باشد. فکر می‌کنم در هنری کـه ناامیدی و یأس یکسره در آن موج زند تناقضـی نهفتـه است، زیـرا همین واقعیتِ صرف که هنر مصنوع است، به نظر با ناامیدی تناقض دارد. [آفرینـش هنر] بدان معناست که دست‌کم تلاش می‌کنید احساستـان را به فرد دیگـری منتقل کنیـد و صرفِ این واقعیـت کـه می‌توانید منتقلش کنید بخشی از یأس و ناامیدی را از میان می‌برد. این تناقض، با هنر درهم‌تنیـده و ذاتـیِ آن است. کافی است به تاریخ هنر نگاه کنید.»