این صفحه، مجموعهایست از عکسها و نوشتارهایی دربارهی جنگ و همچنین راهنماییست برای خواندن دربارهی هنر و جنگ در حرفه: هنرمند.
برای تجربهی بهتر، چند ثانیه صبر کنید تا صفحه بهطور کامل لود شود.
«من یک شاهد بودهام و این تصاویر شهادت من هستند، اتفاقاتی که آنها را ثبت کردهام، نه باید فراموش شوند و نه تکرار.» - نوشتهای در صفحه اول سایت جیمز نچوی
«شاید آن دوست ما درست میگفت که تهران دیگر هیچ وقت مثل گذشته نخواهد شد. اما تهران، هنوز شباهتهایی به گذشتۀ خود دارد. در جایی بینابین جنگ و صلح، متوقف شده است، و همراهش، زندگی روزمرۀ ما، و احساسات و عواطف ما، در این میانه، گرفتار آمدهاند...»
«تمام زندگی من، نگاه کردن به چیزهایی است که دیگران تحمل دیدنش را ندارند.» - دان مککالین
«جنگ زیبا است، چون رؤیای فلزی شدن تن آدمی را به واقعیت نزدیک میکند. جنگ زیبا است چون چمنزاران پر گل را با ارکیدههای آتشین مسلسلها شکوفاتر میکند. جنگ زیبا است چون آمیزه سمفونیکی از تفنگها توپها مسلسلها شمیمهای خوش و گند تعفن میسازد. پسندانه جنگ زیبا است چون معماری نوین میآفریند، تانکهای بزرگ خلق میکند پروازهایی منطبق با محاسبات ریاضی را امکان پذیر میکند و از آن دهکدههای مشتعل مارپیچهایی از دود میسازد ... »
«تنها موضوعی که شایسته است مغز انسان را نگران بدارد آینده فرزندان اوست و اندیشه این موضوع که چه کار کند تا فرزندان او خوشبخت شوند.» - جمهور، افلاطون
«بچههای من حالا کجا هستند؟ برای مادر آنها چه باقیمانده است؟ پسر دست راست و پسر دست چپ من؛ آنطور که آنها خودشان را مینامیدند. یکی از آنها مرده است و دیگری چنین دور است و من هیچکاری نمیتوانم بکنم. حالا واقعاً زندگی خود را به عنوان مادر پشت سر گذاشتهام و گاهی اوقات به شدت حسرت بازیافتن آن را میخورم؛ اینکه بچه داشته باشم، پسرانم یکی در سمت راست و یکی در سمت چیم باشند، و من با آنها برقصم.»
«اکنون، من تبدیل به مرگ شدهام؛ نابودگر جهانها» - جی. رابرت اوپنهایمر
«آنها چه چیزی را آشکار میکنند؟ چیزی فراتر از سوژههای خاموششان. زندهها به صراحت و صداقت مردهها رازشان را نمیگویند. این پرترهها ادعا دارند که بیواسطهترین کلام درباره یک تجربه ناگفتنیاند. آنها بینام و نشان و برهنهاند.»
«برای من، مسئله اصلی، انسان و مرگ بود. این موضوع برایم کم کم شروع شد… همه چیز را به یک مو بند میدیدم که چه ساده آدمها در کنارم میمردند. حضور در این شرایط دیگر از سر ترس نبود. نیاز به شناختن این پدیده بود...» - کاوه گلستان
«من فکر میکردم انگار چشمش برق دارد یا همچین چیزی که آنجوری نگاه میکرد، میخندید، غذا میخورد یا حتی حرف میزد؛ با یک راز کوچک غمگین انگار و با شرمی که هیچوقت نفهمیدم عاقبت هفت سال دور ماندن از همهی فامیل بود، یا زنده ماندن در میان همهی کشتههای یک عکس.»
«ادی آدامز در شرح عکسش که برندهی جایزه «پولیتزر» هم شده میگوید: در آن عکس دو نفر کشته شدند کسی که گلوله خورد و ژنرال ناگولون. ژنرال، ویت کنگ را کشت و من با دوربینم ژنرال را کشتم.»
«دره با اجساد پر شده بود، و در میان دود باروت، آدمی نمیتوانست بگوید که کدامیک هنوز زندهاند. زمین مثل آهن سخت شده بود، و سکوتی غیرطبیعی ــ نه از آرامش، بلکه از مرگ ــ همه جا را پوشانده بود.» - لئو تولستوی، سواستوپول در ماه مه ۱۸۵۵